از بامداد...
چند دریا اشک باید
تا در عزای اردو اردو مرده بگرییم؟!
چه مایع نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابکاری بشورییم؟!
ساده زیبا ......
چند دریا اشک باید
تا در عزای اردو اردو مرده بگرییم؟!
چه مایع نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابکاری بشورییم؟!
پروانه ی من
در دامی افتاده است
که عنکبوت آن سیر است
نه میتواند پرواز کند
نه بمیرد!
(دانته)
زندگی را به بازی میگیرند.
من به دنبال مرگ
نمی گردم
اما احتمال رویارویی با آن وجود دارد،
پس شاید این
خداحافظی من
باشد.گهگاه از این
فرمانده کوچک یاد کنید.
ارنست چه گوارا
از غبار ره باز رسیده
این فرمانده است که میاید
در جستجوی سرزمینی تازه
نه برای جنگ
نه برای لشکر کشی
که برای دمی اسودن
باید به دشمن مجال اسودن داد
تا بدین راه
باد
لشکری تازه بیاراید
و فرمانده در برابر باد
ایستاده
قد علم می کند
برای بار دیگر!
کوچه ی کودکی تنهاست
ایا دوباره ترانه باران را خواهیم سرود
درهای بسته
دیوار های بلند
ارزوهای محال
ما دچار شده ایم
با مشتی که گفته اند بسته نگاهش داریم
چرا دستمان را باز نمی کنیم
ازادی شاید با گشادن همین مشت
کلید به در اندازد و صدا بزند
فرزندم باران گرفته است
وتو را می خواند.
بهار های پیاپی
بی انکه از عشق سخنی سازکنیم
وچه پاییز هایی
که بدون حتی
یک برگ زرد از راه رسیده اندو
غمگنانه ترین ترانه هایمان را بیادمان اورده اند
چرا که
دلگیر ترین پاییز ها انیست که در ان
گلهای نشکفته از ساقه ها جدا شوند
اه!
ای حقیقت شرم الود
چقدر درختها عریانند
در عین بهار.
درختان سیب
ایمان حوا را بار گرفته اند
وشکوفه ها
زمین را نوید می دهند
جنگلهای اندیشه سبز شده اند و زیر افتاب حقیقت می بالند
سربازانم از جنگ رسته اند
برای دمی شاید
وباد در من می پیچد.
در چهار راه اندیشه
خطری مرز هایتان را تهدید مکند.
(خبر اورده است باد)
شعله ها بسوزانید
صدا ها بخروشید
وشما سایه ها حاکم شوید
اندیشه های حقیر جایی برای شما نیست
در قلمرو من!
سربازانم
صداها از درد
سایه ها از شب
شعله ها از خشم
در حال تکثیر اند و نگاه من همچون عقاب گستره ی افق را می پیماید
تا جهان را در سلطه بگیرد .
من در معیت باد بر زمین پا مینهم.
ایستاده
می نگرم
قد کشیده سایه ها
برافروخته شعله ها
و
صداهایی که می غرند
من برای ویرانی انچه
قلمروام را تنگ می کند
لشکر اراسته ام.